امروز در حال مطالعه مقالهای از دکتر الهی ساکن برکلی بودم که به تشریح واژه خاله زنک برخوردم. شما هم حتما به این گونه افراد برخوردهاید. نوشته ایشان این واژه را به خوبی شرح میدهد که فکر کنم جای آن در ویکیپدیای فارسی خالی باشد. متن این بخش مقاله را اینجا مینویسم، شاید دسترسی به آن نداشته باشید.
خاله مردک اصطلاحی است که من در برابر اصطلاح تهرانی خالهزنک در آمریکا کشف و وضع کردهام. در تهران قدیم و جدید خاله زنکها دستهای از زنان بیکار کوچه و یا محلهای بودند که چون هنری جز نشستن و زائیدن شیران نر نداشتند، صبح همین که شوهرشان سر کار و بچههایشان به مکتب میرفتند، هر روز در خانۀ یکی گرد هم میآمدند، بساط آش رشتهای پهن میکردند و میپرداختند به وراجی و غیبت و عیبجویی. تا ظهر میشد، بعد از خوردن آش رشته و فرو نشستن دم آن، باقلا سبز یا سیب زمینی پشندی بار میگذاشتند و باز هم به آن مذاکرات ادامه میدادند تا ناگهان متوجه پریدن آفتاب میشدند و خاک بر سرم گویان چادر بهسر میانداختند و میرفتند که تدارک شام شب ببینند. تمام روز خاله زنکها به این میگذشت که شایعهسازی کنند دربارۀ دماغ دختر مشت اکبر که سالک نصف آن را برده است یا احمد آقای قناد که میخواهد سر زن نازنینش هوو بیاورد.
خالهزنکها بهمرور ایام وقتی ترقی کردند، بساطشان را از خانهها به سلمانیها بردند و زیر سشوارها در حالی که آندرانیک و سبو و بهرام هم با آنها همنفس میشدند شایعات را برای یکدیگر نقل میکردند و بهجای آش رشته و باقلا، نان خامهای و رولت در گردش بود و فال قهوه رونق بسزایی داشت. حرف میزدند، منتهی دربارۀ این که دکتر تهمتی پدر دماغ دختر آقای زهرهنژاد را درآورده و طفلکی بهشکلی درآمده که سگ هم نگاهش نمیکند. یا این که زیزی خانم یعنی زینت خانم بهنظرم زیر سرش بلند شده و دلداری گرفته. خاله زنک به این گونه، مفهوم کامل بیکاری، بیمسؤولیتی و نیندیشیدن بود.
در ردههای خیلی پیشرفته، خالهزنکها اطلاعاتی دربارۀ چاشنی خورشها، مقدار لازم چیت برای لحاف و نتایج حاصله از افزودن پوست گردوی خشک به حنای سر، جهت پررنگتر شدن رنگ مو قناعت میکردند.
خاله مردک، اما موجود غربت آفریدهای است. نیمی مرد و نیمی زن، خاله مردکها انسانهایی هستند که در تهران سرشان شلوغ بود. از فرط کار یادشان میرفت که صبحانه بخورند، مرتباً در سمینارها و جلسات و کمیسیونها چای میآشامیدند. چندین سکرتر و تلفن داشتند و بههرحال، کاری هم میکردند. حالا دست روزگار ایشان را به اینجا فرستاده. اینک آقا نه کاری دارد نه مسؤولیتی و نه تخصصی که به کار اینجا بخورد.
این است که صبح که چشمش را باز میکند و ریشش را میتراشد، اول محبوب عزیزتر از جانش، رادیو را بغل میزند و بعد صندوق پست را بهامید روزنامه میکاور و بعد میدود طرف تلفن.خاله مردکها عاشق تلفن هستند و شایعات سیاسی که از منابع موثق دست اول میگیرند و تحویل منابع خیلی موثقتر دست دوم میدهند، تمام روز آنها در صبح به این میگذرد که خبر کودتا، حرکت قوا و شروع بلوا را به این و آن برسانند. اما کاش کار به همین جا تمام میشد.
نه، اینطور نیست. وقتی سیاست ته میکشد ناچار باید از دیگران گفت و حرف و شایعه ساخت. «بیچاره سرهنگ صمدانی کفگیرش به ته دیگ خورده. بدبخت دکتر الهی نه میتواند بماند، نه میتواند برگردد. طفلکی حسن شهباز روزی سه دفعه پیاده باید برود چاپخانه و برگردد.»
از این حد هم که میگذرند، همه مختصری آشپز و کدبانو شدهاند. در مذاکرات تلفنی، خاله مردکها با هم از هنرهای آشپزی حرف میزنند که «چه قرمهسبزی بدون شنبلیلهای درست کرده بودم». و آن دیگری درمیآید که «برنج درآوردم قد یک بند انگشت».
خاله مردکها به تمام حرکات مثبت، کار به معنی واقعی، جنبش برای رها شدن از این گردباد نکبت، اگر نه به چشم تمسخر، به دیدۀ تحقیر مینگرند. در کنار خاله مردکها، گروه عمه غمبرکها قرار دارند. اینها خانمهایی هستند که الهی بمیرم، شلوغ و پلوغ شده و آن پالتو مینک را جا گذاشته، و حالا همین که توی این گرمای لسآنجلس هموطن مینک پوشیدهای را میبیند اشکش سرازیر میشود. زیر سشوار که میرود یاد فریاد زدنهایش زیر سشوار تهران در سلمانی میافتد و زارزار گریه میکند.
همین که هوای مرطوب و نسیم مهربان اقیانوس به چهرهاش میخورد، ویلای شمال یادش میافتد و هایهای مثل ابر بهار میگرید. عمه غمبرک که اگر فرض کنیم نامش تاجی خانم است، با کمترین اشاره ابروی خانم دیگری، از کوره در میرود و چرخیدن نابهنگام خانم دوستش را به بیاعتنایی حمل میکند و باز هم یا علی گریه. بچهها اصطلاحاً میگویند «تاجی جون تاچی شده».
خواندن متن کامل این مقاله را به ویژه به دوستان ساکن خارج از کشور توصیه میکنم.
No comments:
Post a Comment